سايت
لينك باكس -
بازديد خود را چند برابر کنيد
|
يا رب کجاست محرم رازی + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 23:6 توسط بهنام صادقی آهویی |
شيشه بشكسته را پيوند كردن سخت نيست دل كه رنجيد از كسي خرسند كردن مشكل است بار حمالان بر دوش خود كشيدن عار نيست زير بار منت نامرد رفتن مشكل است كوه ناهموار را هموار كردن سخت نيست حرف ناهموار را از دوست و فاميل شنيدن مشكل است + نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 16:34 توسط بهنام صادقی آهویی |
رستني ها كم نيست . من و تو كم بوديم خشك و پژمرده و تا روي زمين خم بوديم گفتني ها كم نيست . من و تو كم گفتيم مثل هزيان دم مرگ از آغاز چنين درهم و برهم گفتيم ديدني ها كم نيست . من و تو كم ديديم بي سبب از پاييز جاي ميلاد اقاقيها را پرسيديم چيدني ها كم نيست . من و تو كم چيديم وقت گل دادن عشق روي دار قالي بي سبب حتي پرتاب گل سرخي را ترسيديم خواندني ها كم نيست . من و تو كم خوانديم من و تو ساده ترين شكل سرودن را در معبر باد با دهاني بسته وا مانديم من و تو كم بوديم . من و تو اما در ميدان ها اينك اندازه ما مي خوانيم ما به اندازه ما مي بينيم . ما به اندازه ما مي چينيم ما به اندازه ما مي گوييم . ما به اندازه ما مي روييم من و تو كم نه كه بايد شب بي رحمو گل مريمو بيداريه شبنم باشيم من و تو خم نه و درهم نه و كم هم كه مي بايد با هم باشيم من وتو حق داريم در شب اين جنبش نبض آدم باشيم من و تو حق داريم كه به اندازه ما هم شده با هم باشيم گفتني ها كم نيست................. + نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 20:47 توسط بهنام صادقی آهویی |
هر كي با حقيقته تو دلش محبته هر كي با يه قلب پاك عاشق رفاقته مثل من هميشه تنها مي مونه يه غريق كه تو دريا مي مونه خوش به حالت كه تو بي محبتي بردي از ياد منو مثل طوفان اومدي گذشتيو دادي بر باد منو تو منو شكستي آفرين به تو با همه نشستي آفرين به تو تو با من عهد و وفا رو بستيو خودتم گسستي آفرين به تو + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 19:47 توسط بهنام صادقی آهویی |
به تو ياد دادم عاشق شدن را و دلم مي خواست كه از تو ياد بگيرم عاشق شدن را و عاقبت به من آموختي كه منطق عشق را نمي شناسد پيشترها از خدا بي خبران مي گفتند كه عشق منطق را نمي شناسد. لعنت بر آنها دستت را از من بگير. سرت را از روي شانه هايم بردار عطر نفسهايت را از من دريغ كن و بگذار با غم خويش تنها بمانم + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 21:47 توسط بهنام صادقی آهویی |
عجب ای دل عاشق، توهم حوصله داری تو این سینه نشستی، هزارتا گله داری یه روز عاشق نوری، یه روزی سوت و کوری یه روز مثل حبابی، یه روز سنگ صبوری پر از شک و حراصی، همیشه بی حواسی پر از حرفیو خاموش، یه قصه و فراموش یه بی طاقته خسته، به انتظار نشسته یه روز رفیق راهی، سفرهای پیاده به اندازه ی عشقی، پراز حرفهای ساده واسه روزای رفته، سفر قصه ی خوبه چراغ روشن راه، قشنگیه غروبه + نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386 16:13 توسط بهنام صادقی آهویی |
میشه از عشقه تو گفت میشه با ستاره های چشم تو مغرب نو، مشرق نو برپا کرد میشه از برق نگات خورشیدو خاکستر کرد میشه از گندومیای سر زلفت یه عالم شعر نوشت آره، از عشق تو، دیونه گیم عالمیه آره، از عشق تو، مردن داره میشه از عشق تو مردو دیگه از، دست همه راحت شد میشه از عشق تو مردو دیگه از دست تو هم راحت شد آره، از عشق تو، دیونه گیم عالمیه اگراز، عشق، میشه قصه نوشت میشه از عشقه تو گفت + نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 21:32 توسط بهنام صادقی آهویی |
وقتی که دلتنگ میشمو همراه تنهایی میرم داغ دلم تازه میشه زمزمه های خوندنم وسوسه های موندنم با تو هم اندازه میشه قد هزارتا پنجره تنهایی آواز می خونم دارم با کی حرف میزنم نمی دونم ، نمی دونم این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره کاش می تونستم بخونم قد هزارتا پنجره طلوع من ، طلوع من وقتی غروب پر بزنه موقعه رفتنه منه حالا که دلتنگی داره رفیق تنهاییم میشه کوچه ها نارفیق شدن حالا که میخوام شب و روز به همدیگه دروغ بگن ساعت ها هم دقیق شدن طلوع من ، طلوع من وقتی غروب پر بزنه موقعه رفتنه منه........ + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 21:37 توسط بهنام صادقی آهویی |
روی سکوی کناره پنجره ، همه شب جای منه چند ورق کاغذ و یک دونه قلم ، همیشه یار منه کاغذ ای خط خطی، از کنار در باز پنجره می پرن توی کوچه، سر حال از این که آزاد شدن نمی دونن که اسیره دل سنگ باد شدن دیگه بیداریه شب عادتمه همدمه سکوت تنهایی من، تیک تیک ساعتمه حالا من موندمو، یک دونه ورق که اونم از اسم تو سیاه میشه همه چیم تو زندگی، آخرش به پای تو هدر میشه چشمونم فاصله رو، از پنجره دید میزنه دلم اسم تو رو فریاد میزنه درای پنجره رو، تا انتها باز می کنم تو خیالم با تو پرواز می کنم + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 18:43 توسط بهنام صادقی آهویی |
اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي، تضميني بر اين نيست كه اون هم همين كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اينطور نشد، خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده + نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 16:16 توسط بهنام صادقی آهویی |
با تو حکایتی دگر، این دل ما به سر کند شب سیاه قصه را، هوای تو سحر کند باور ما نمی شود، در سر ما نمی رود از گذر سینه ما، یار دگر گذر کند شرک وسیع شنیده ام، از دل درد کشیده ام کور شوم جز تو اگر، زمزمه ای دگر کند مقصد و مقصودم تویی، عشقمو معبودم تویی از تو هذر نمی کنم، سایه مگر سفر کند چاره کار ما تویی، یاور و یار ما تویی توبه نمی کند اثر، مرگ مگر اثر کند مجرم آزاده منم، تن به جزا داده منم قاضی درگاه تویی، حکم سحرگاه تویی + نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 23:36 توسط بهنام صادقی آهویی |
پرنده های قفسی عادت دارن به بی کسی عمرشونو بی همنفس، کز می کنن کنج قفس نمی دونن سفر چیه، عاشق دربه در کیه هر کی بریزه شادونه، فکر می کنن خداشونه یه عمره بی حبیبن، با آسمون قریبن این همه نعمت اما، همیشه بی نصیبن تو آسمون ندیدن، خورشید چه نوری داره چشمه کوه مشرق، چه راه دوری داره چمیدونن به چی میگن ستاره، دنیا که یا بهاره چمیدونن عاشق میشه چه آسون، پرنده زیر بارون + نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 22:35 توسط بهنام صادقی آهویی |
بده دست ها تو بده من ، تا باورم شه پیشمی میدونم خوب می دونی، تو تار و پود و ریشمی تو که از دنیا گذشتی واسه یک خنده من چرا من نگذرم از، یه پوست و استخوان به اسم تن تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم نمیدونم چی بگم، که باورت چه جونمی توی این کابوس درد ، رویای مهربونمی میدونی با تو، پرم از شعر و ستاره میدونی بی تو، لحضه حرمتی نداره میدونی در تو، این خدا بوده که تونسته گل عشقو بکاره وقتی حتی پیشمی، دلم برات تنگ میشه باز عشق تو، تو لحضه ها حادثه ساز و قصه ساز به جون خودت که بی تو از نفس هم سیر میشم نمیدونم چی میشه ، بد جوری گوشه گیر میشم ممنونم که بچه بازی هامو طاقت می کنی هر چقدر بد میشم، اما تو نجابت می کنی هر کجای دنیا باشم، با منی و در منی نگران حال و روزم، بیشتر از خود منی میدونی با تو، پرم از شعر و ستاره میدونی بی تو، لحضه حرمتی نداره میدونی در تو، این خدا بوده که تونسته گل عشقو بکاره + نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386 16:6 توسط بهنام صادقی آهویی |
من دیگه خسته شدم، بس که چشام بارونیه پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه من دیگه بسه برام، تحمل این همه غم بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم وقتی فایده ای نداره ، غصه خوردن واسه چی واسه عشقای تو خالی ، ساده مردن واسه چی نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم نمی خوام گناه بی عشقی، بیفته گردنم نمی خوام در به در پیچ و خم این جاده شم واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم یا یه موجود که با خالی و پر افاده شم وایسا دنیا، وایسا دنیا من میخوام پیاده شم همه حرف خوب میزنن ، اما کی خوبه این وسط بد و خوبش به شما ، ما که رسیدیم ته خط قربونت برم خدا چقدر قریبی رو زمین آره دنیا، ما نخواستیم دلو با خودت نبین نمی خوام در به در پیچ و خم این جاده شم واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم یا یه موجود که با خالی و پر افاده شم وایسا دنیا، وایسا دنیا من میخوام پیاده شم این همه چرخیدیو، چرخوندیو آخرش چی شد اون بلیط شانس داره ، بگو قسمت کی شد همه درویش همه عارف ، جای عاشق پس کجاست؟؟ این همه طلسم و بد ، جای خوش تو کجاست؟؟ نمی خوام در به در پیچ و خم این جاده شم واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم یا یه موجود که با خالی و پر افاده شم وایسا دنیا، وایسا دنیا من میخوام پیاده شم + نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 21:36 توسط بهنام صادقی آهویی |
عشق را تن پوش جانم می کنی چتری از گل ، سایه بانم می کنی ای صدای عشق در جان و تنم آن سکوت ساکت و تنها توام آشنای دل پریشان توام آتش عشق تو در جان من است عاشقی معنای ایمان من است کی به آرامی صدایم می کنی از غم دوری ، رهایم می کنی ای که در عشق و صداقت نوبری که مرا با خود از اینجا می بری + نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385 14:6 توسط بهنام صادقی آهویی |
من و مزرعه یه عمره چشم به راه یه بهاریم + نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385 21:32 توسط بهنام صادقی آهویی |
و آنگاه که زیر شکنجه حرفهای سردت بودم و هر لحظه این سرما روح گرمم را می افسرد ایمان داشتم که دوستت دارم........ ولی لب به سخن نگشودم و نمام حرفهایت را شنیدم.......... تا آخرین کلمه گمان میکنم نگاههای سردت کوچکترین تردیدی بر من وارد کرد........ چون من این نگاههای تو را دوست داشتم......... این چشمها را دوست داشتم........ حرفهایت که تمام شد...... باز هم ایمان داشتم که دوستت دارم + نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385 19:33 توسط بهنام صادقی آهویی |
زین گونه ام ، زین گونه ام + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 18:8 توسط بهنام صادقی آهویی |
خوابیدی بدون لالایی و قصه + نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385 18:6 توسط بهنام صادقی آهویی |
من امروز می خواهم برای شما خاطرات دوران بچگی ام را بگویم؟؟؟؟؟ در تاریخ 5/5/1366 در یک روز بارانی خداوند مهربان یه پسر خوب به پدر و مادرم بخشید و اسمش را از قبل تعیین کرده بودند که اگر دختر بود اسمش را بهناز بزارن و آگر پسر بود اسمش را بهنام بگذارند که قسمت این بود که من پسر بدنیا بیام و اسمم را بهنام بزارن.... و یک زندگی جدید را در محله ای به نام شیوا شروع کردم و توی این خونه ای که من زندگی می کردم یک بالکن و یک حیاط خیلی خوب داشت که من همش یا توی بالا پشت بوم یا توی بالکن بودم یعنی طوری بود هر وقت بالا پشت بوم می رفتم داد مادرم در میومد....... خلاصه عرضم به حضور شما که خاطرات زیاد است ولی زمان کم است . سالها گذشت و من بزرگتر شدم و به سن 6 سالگی رسیدم و به یک دوران دیگر جهش کردم و به مهد کودک رفتم. بعدشم به مدرسه رفتم و از اول دبستان تا چهارم را در این محل گذراندم. و موقعی که چهارم دبستان را تمام کردم خونمون را عوض کردیم و به یک محله دیگری رفتیم و نام آن محل پیروزی نام داشت و این خونه ای که ما داریم دو طبقه برای ماست و نصف دیگرش برای عمویم است. و کلاس پنجم به بعد را در این محل گذراندم خلاصه سالها گذشت و من درسم را به خوشی و سلامتی تمام کردم و به یک دوران دیگر جهش کردم و وارد 18 سال شدم و رفتم به محل کار پدرم شروع به کار کردم وسال بعد دانشگاه آزاد رشته کامپیوتر قبول شدم و الان هم شغلم را دارم و هم درسم را. پدرم در کل یک مرد زحمت کشی بود . یعنی از بچگی در یک تولیدی پادویی می کرد تا به اینجا رسید. و هم درس می خواند و هم کار می کرد. موقعی که درسش تمام شد در آموزش و پرورش استخدام شد و شغل معلمی را گرفت و سال بعد دفتردار شد و بعد از آن شغل معاونی گرفت و در این چند سالی که در آموزش و پرورش شروع به کار بود در کناَرش شغل آزاد را انجام می داد. و سالها گذشت و بازنشسته شد ودر شغل آزاد(همان تولیدی) شروع به کار کرد ولی دیگر پدرم توی این کارزیاد نیست و این کار را به داداشام سپرد و در کل داداشام دارن اینجا را اداره می کنند. بزار یکم از داداشام براتون بگم: من به غیر از خودم 3 تا داداش دیگر دارم که اسم آنها به ترتیب سن: سعید(34) – مجید(28) – مهدی(25) و بعدش هم منم که ته تقاری هستم. و سالها گذشت و دوران خیلی خوبی بود و الان خیلی دوست دارم دوباره به دوران بچگی ام برگردم چون خیلی خاطرات خوبی بود. حیف که گذشت...................؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و این بود خاطرات زندگی بچگی ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ولی داستان زیاد است................. و یک خاطره دیگری هم است که می خواهم در این داستان براتون اضافه کنم: من بچه بودم و6 هم سال بیشتر نداشتم و داشتم درس می خواندم و پدرم مشغول اخبار گوش کردن بود و من داشتم با تسبیح پدرم ور می رفتم که یک دفعه تسبیح از دستم در رفت خورد رو پای پدرم و از اونور هم یک لقد جانانه از بابام خوردم طوری بود که موقعی که لقدرو خوردم با دیوار خونه یکی شدم و بعد از یک ساعت بابم دلش برام سوخت اومد منو بوس کرد................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ای بابا عجب دورانی بود. پیر شدیم رفت + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 12:47 توسط بهنام صادقی آهویی |
سلام من بهنام صادقی هستم. متولد ۵ مرداد ۱۳۶۶ هستم و وارد ۲۰ سال شده ام. دانشجوی کاردانی کامپیوتر (ترم ۴) هستم و بچه شرق تهران هستم (پیروزی) و در آخر خوشحال میشم با شما دوست عزیز آشنا شوم؟؟؟ دوست ندارم که بگویم دوست دارم . دوست دارم که بدونی دوستت دارم. دوستدار شما....... + نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385 1:1 توسط بهنام صادقی آهویی |
همیشه چشمام به قلبم حسودی می کنه می دونی چرا؟؟؟؟ چون تو همیشه تو قلبمی ولی از چشمام دوری + نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385 0:42 توسط بهنام صادقی آهویی |
هر چی عشقه با نگینش. هر چی خوبه بهترینش. آسمونا با زمینش. همشون فدای تو ای عزیزترم.؟؟؟؟؟ دوستدار تو........... + نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385 0:38 توسط بهنام صادقی آهویی |
با سلام به بچه های خوب وبلاگ نویس انشالله که حالتون خوب باشه. انشالله بتونم با مطالب خوب توی وبلاگم . سنگ تموم بزارم براتون؟؟؟؟ دوستدار شما + نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385 0:20 توسط بهنام صادقی آهویی |
|
| |||||